محترمانه بهم گفت چرا وقتت رو می خوای تلف کنی و مضحکه کنی خودت رو .
همه می خندیدند و بهم هرکی یه چی می گفت و من وقتی حرف همه تموم شد ، آروم و محکم گفتم من فردا میرم ثبت نام می کنم و لطفا بحث رو تموم کنید.
تا این که فردا صبح زود که اخرین روز تمدید شده ی ثبت نام بود ، تنها بلند شدم رفتم وزارت کشور .
با خودم گفتم یا خدا چه صفی. ولی باورتون نمبشه اولین باری بود تو زندگیم به کار خودم مطمئن بودم . حتی رئیس جمهور وقت هم که فقط یک دور رئیس جمهور بود و همه مردم بالاترین شانس رو واسه پیروزیش قائل بودند.
الان فکر می کنم میبینم چه اعتماد به نفسی داشتم واقعا که هیچ شکی توش نداشتم.
من خودم رو تایید شده می دونستم که هیچ رقیب خودمم رئیس جمهور فعلی مملکت می دونستم. مملکتی که در اون تمام دوره های ریاست جمهوری دو دوره ای بوده من اومده بودم تک دوره ایش کنم!!!
بعد از یک ساعت و نیم تو صف ایستادن که اخرین صف واقعی تو زندگیم بود که فکر کنم ایستادم ، نوبت من شد . یعدفه دیدم یکی از مسئول های ثبت نام من رو میشناسه و قبلا تو یکی از سمینار های دانششگاه با هم آشنا شده بودیم.
برگشت بهم گفت دکتر ژیان واقعا خودتی ؟؟؟
گفتم اره چطور مگه؟؟
با یه لبخند جواب داد و گفت مدارکت لطفا. همه مدارک رو تحویل دادم و انگشت جوهری خودم رو زدم بعد یه برگه گذاشتند جلوم گفتند اختیاریه پر کردنش
دیدم خیلیا پر نکردند ولی من تصمیم گرفتم پرش کنم.
بالای برگه این سوال نوشته شده بود که برنامه ی شما واسه ی ریاست جمهوری چیست؟
رفتم یه گوشه و با حوصله نشستم نوشتن اینقدر نوشتم که صفحه پشت و رو پر شد و به یاد امتحانا دنبال برگه اضافه بودم ولی از برگه ی اضافه ای خبری نبود!!
برگه رو بعد نوشتن تحویل مسئولی که میشناخت من رو دادم و اونم گذاشت لای پرونده ام و خداحافظی.
بازم می گم شاید باورتون نشه ، ولی نمی دونم چه حسی بود که اطمینان داشتم تایید میشم.
نوبت به یک هفته برریسی صلاحیت کاندیدا ها شد که روز سوم از شورا باهام تماس گرفتند گفتند بیا. رفتم و نشستم و خودم رو معرفی کردم گفتند این برنامه رو خودت واقعا نوشتی؟
گفتم اره چطور مگه؟
گفتند بیشتر توضیح بده. شروع کردم توضیح دادن دیدم یک ساعت و نیم گذشته و همه اعضای شورا دوست دارند بیشتر بشنوند . انگار واقعا چیز های جدیدو فوقعالاده ای دارند میشنوند ومنم تا می تونستم توضیح میدادم. چیز جدید می گم یه چیز هایی که تا حالا هیچ کس به فکرش نرسیده . یه جور حالت ابتکار در عمل که رو کاغذ نوشته بودم .
یادمه قشنگ مهلت اعلام صلاحیت کاندیداها تموم شده بود و شورا ۳ روز دیگه واسه اعلام صلاحیت وقت گرفت . تو این ۳ روز شاید ۱۰ جای مختلف که تو عمرم ندیده بودم بردنم و سوابق و کارهام رو توضیح میدادم. خودمم فهمیده بودم کارهایی که می خواستم انجام بدم یه سری کارهای جدید بود که به فکر هیچ کس نرسیده بود. هرجا میرفتم می گفتند به فرض الان رئیس جمهوری ؟ تو چه جوری می تونی فلان کار رو کنی ؟ میشستم چند راه و روش رو می گفتم و عملی شدنشون رو با ابزار های موجود ثابت می کردم ، اونا هم توجیه می شدند و همدیگر رو نگاه می کردند.
داشتم می گفتم شورا ۳ روز مهلت اضافه خواست واسه اعلام کاندیدا ها. بعد از ۳ روز نوبت دیگه رسید به اعلام کاندیداهای نهایی. فکر می کنم تو خانواده ی ما دیگه یادشون رفته بود من رفته بودم ثبت نام چون این چند وقت هرجا هم میرفتم نمی گفتم کجا میرم. ساعت ۷ شب رسید و قبل از این که خبرش رو بذارند تو رسانه های مجازی پخش بشه تلوزیون اول اخبار سراسری اعلام کرد :شورا از بین ۱۵۰۰ نفر ثبت نام کننده برای انتخابات ریاست جمهوری نام ۷ نفر که واجد صلاحیت نهایی هستند اعلام کرد.
نام این افراد به ترتیب زیر است:
به ترتیب حروف الف با نام من نفر چهارم بود و پشت اون شروع شد موبایلم زنگ خوردن و مرتب پیام اومدن. هیچ کدوم رو نمی تونستم جواب بدم. متوجه شدم اون حس اعتمادی که به صلاحیت خودم داشتم الکی نبود. منی که سابقه ی اجرایبم کلا دانشگاه بوده الان شدم کاندیدای ریاست جمهوری و یکی از رقیبان من رئیس جمهور فعلی کشور هستش. اگه رئیس جمهور بشم چند تا رکورد زدم .
اولیش اینکه اولین رئیس جمهورم که واقعا هیچ گذشته ای نداشته ام که افراد عموم جامعه من رو بشناسند.
دومیشم اینکه رئیس جمهور فعلی اولین رئیس جمهور تک دوره ای و ۵ ساله ی کشور میشه و دو دوره ای نخواهد شد.
ساعت ۷.۱۰ دقیقه بود زنگ خونمون رو زدند و ازم خواستند بیام پایین. با یه ماشین نسبتا خوب دیدم چند نفر وایسادند جلوی درب به همراه یکی از مسئولین کشور گفتند باید با ما بیای. تو راه با کمی خوش و بش کردن رسیدیم به مقصد و یه جا پر از مسئولین . بهم گفتند تو الان وضعت فرق داره باید حواست به رفت و امد هات باشه. کی میاد پیشت کی نمیاد. درسته رئیس جمهور نیستی ولی صلاحیت گرفتی. ما جلوی خونت مامور علنی نمی ذاریم ولی ۲۴ ساعته به صورت نامحسوس مراقب تو هستند فعلا.بعد با همون ماشین من رو به خونه رسوندند. دیدم پدر خانمم خونمون نشسته و می گه اخه چه جوری اژدر؟؟ تو کی هستی که ما خبر نداریم؟؟ یعنی داماد من شده کاندید ریاست جمهوری؟؟ خانمم گفت از وقتی رفتی شاید بالای ۱۰۰ نفر به شکل های مختلف پیام تبریک دادند و جالب این که حدود ۷۰ نفر اعلام کردند از اول ایمان داشتیم به صلاحیت داشتن آقای ژیان!!
همونا که می گفتند نمیشه،حالا ایمان داشتند!! فردا صبح زود با خودروی شخصیم رفتم دانشگاه در حالی که مامورای نامحسوس رو خیلی زیبا حس می کردم اطرفم هستند از ماشین که پیاده شدم کلی ادم ریخت رو سر و کله ام تو دانشگاه همه تبریک و هرکسی می خواست به نوعی خودش رو متصل کنه به بنده. رفتم مرخصی تا انتخابات از دانشگاه بگیرم. جالب بود هنوز پام رو تو ساختمون نذاشتم متوجه شدم بدون هیچ تشریفات اداری مرخصی واسم رد شده و شروع هم شده. دیدم دیگه نمیشه هر یه قدمی که بر می دارم کلی ادم داره دور من جمع میشه و همه خواسته دارند. با یه بدبختی سوار ماشینم شدن و زنگ زدم گفتم من مامور نامحسوس نمی خوام چند تا لطفا مامور محسوس برام قرار بدید.سریع دیدم همون مامور های نامحسوس به شکل مخسوس شدند و دور ماشین من رو گرفتندیکی زد پشت شیشه و گفت لطفا از پشت فرمون بلند شید همکار بنده براتون رانندگی می کنه. ما رو نشوندند صندلی عقب خودروی خودمون و اولین بار بود فکر کنم تو ماشین خودم صندلی عقب میشستم. حس عجیبی بود تازه داشت یکم مزه غرور میومد زیر زبونم. هنوز هیچی معلوم نبود و یه روز از اعلام کاندیداها نگذشته بود این حس بهم دست داد.
دروغ نگم انسانم و این حس برای بار اول لذت بخش بود. ساعت ۱۲ ظهر رسیدم خونه و ده دقیقه بعد با هام تماس گرفتند که دفتری از طرف دانشگاه به شما اختصاص دادند برای کار های ریاست جمهوری. دیگه تا شب پشت هم پیام میومد از جاهایی که تاحالا هیچ ارتباطی باهاشون نداشتم. برنامه های تبلیغاتیم . برنامه هایی که باید برم تلویزیون صحبت کنم . و از همه مهمتر برنامه ی مناظره ام که یکی از افرادی که باید باهش مناظره می کردم رئیس جمهور فعلی و اون ۵ نفر دیگه که هرکدومشون اندازه ی یه طومار سابقه اجرایی تو مملکت دارند بودش.
خیلیا بهم گفتند شما که شانسی واسه پیروزی نداری حالا که فرصتی هست برای دیده شدن ستادی تشکیل میدی؟ من می گفتم نه چون بودجه مالیش رو ندارم!! من ساده رو بگو که نمی دونستم مگه پول ستاد زدن رو خودم باید بدم !!البته هیچ اسپانسریم حاضر نبود بیاد برای من کار کنه چون امیدی به پیروزیم نبود. در فاصله ی سه هفته تا انتخابات اولین برنامه ی تلویزیونی بنده قرار بود پخش بشه و این اولین بار بود که باید جلوی دوربین میرفتم و مردم من رو بهتر میشناختند. اول بردند من رو اتاق گریم . تا حالا چنین صحنه ای ندیده بودم. ولی اصلا به روی خودم نمی اوردم. بعد گفتند تشریف بیار جلوی دوربین یه سری توضیحات دادند و گفتند پخش زنده است و از این حرفا....
کل فامیل و دوست و آشنا و تا دختر همسایه 30 سال پیشم که نمی دونم شماره ی من رو از کجا بعد 30 سال اونم این موقع پیدا کرده بود شروع کرده بودند به پیام دادن به تلفنم که چیا بگو ، چیا نگو.همه شده بودند متخصص !!
برنامه به این صورت بود که مجری یه سری سوالات می پرسه و منم باید جواب بدم. شروع کرد پرسیدن و منم جواب دادن. همونجا تو چشمای مجری و عوامل پشت دوربین فهمیدم دارم یه چیزای خیلی جدید و جالبی می گم.
وقتی برنامه تموم شد تا رسیدم خونه دیدم دیگاه خانوادهم بهم تغییر کرده یه خورده گویا امید آمده بود. نمی دونم چی گفته بودم ولی از چند جا زنگ زدند برای این که اسپانسرم بشند. نظر سنجی های اینترنتی شروع شد و من با رای حدود یک در صد اخر بودم و نفر اول رئیس جمهور فعلی بود.
نظر سنجی ها که می خوندم عموما نظر ها بدین شکل بود که این حرفا که ما شنیدیم گویا حرف های فرا زمینی هست که هیچ جای دنیا به فکر کسی نرسیده. طبیعتا اگر آقای ژیان شناخته شده بود به او رای میدادیم ولی فعلا مردد هستیم باید بر نامه های بعدیش رو ببینیم.
برچسب:
نویسنده: یوسف امیری